خدا بیامرزد آن روزهایی را که ما اردبیلیها هر صبح و عصر از کنار باغ شریعت رد میشدیم و سعی میکردیم وانمود کنیم اصلاً کنجکاو نیستیم آنداخل چه خبر است.
اما مگر میشد؟
از بچه دبستانی گرفته تا مردهای عصابهدست میدان بسیج، همهمان حداقل یکبار از لای آن دیوارهای ریخته سرک کشیده بودیم که ببینیم پشت این بیسرنوشت چه گذشتهای خوابیده.
باغی که سالها فقط نشسته بود وسط بلوار ارتش و بالیخلیچای، با همان حالت حقبهجانبهاش به ما نگاه میکرد که: «خب؟ بالاخره میخواهید با من چه کار کنید؟»
سالها همین سؤال در هوا میچرخید تا اینکه یک روز، وسط همان شورا و جلسه و بگومگوهای معمول شهری، یکی دو نفر ـ از جمله دکتر میرمحمد سیدهاشمی ـ کمی بیشتر از بقیه حرص خوردند.
از همان حرصهای بیسروصدا؛ نه آنقدر که تیتر روزنامه شود، اما آنقدر که یک باغ خوابزده را از جا تکان بدهد.
میگفتند این زمینِ رهاشده، حقش این نیست، و انگار همین سماجتهای یواشکی بود که بالاخره قفل سالها را باز کرد.
و حالا اسمش عوض شده: باغ مفاخر اردبیل.
زمین ۸.۹ هکتاری، با آن پولی که همین عددش هم آدم را صاف مینشاند، خریداری شد و رفت سراغ طراحی درستوحسابی با معماری اسلامی و پیادهراههایی که مثل رگهای زنده در دل باغ میچرخند.
درختان میوه، گونههای خوشرنگ، فرش گل، دیوارهای مرتب…
انگار باغ میخواهد یکجا سالهای حسرتمان را جبران کند.
کوشک، آبنما، برکه طبیعی، موقعیتهای عکاسی، سردیس مفاخر…
فضایی که قرار است نهفقط برای دیدن، که برای ماندن باشد.
زیرساختها هم دارد جان میگیرد؛ پارکینگ، مبلمان شهری، نورپردازی شبانه، سرویسهای درستوحسابی…
اسمها معمولاً loud گفته نمیشود، اما هر کس در جریان کار بوده میداند که دکتر سیدهاشمی از همانها بود که چندبار با سماجت، موضوع را دوباره روی میز آورد تا این باغ از برزخ بلاتکلیفی خلاص شود.
گاهی همین سماجتهای بیادعاست که شهر را جلو میبرد.
و حالا ما ماندهایم و باغی که دیگر پشت دیوار قایم نیست.
باغی که بالاخره سرنوشت پیدا کرد و قرار است یکی از دلخوشیهای شهریمان باشد.
اگر فردا از کنارش رد شدیم و دیدیم لبخند مردم بیشتر از قبل است، تعجب نکنیم.
اینبار باغ به ما زُل نمیزند؛
ما داریم آیندهاش را تماشا میکنیم.